کبود » نوشته ها » بازنویسی حکایت گلستان سعدی ، بازآفرینی حکایتی از گلستان سعدی

بازنویسی حکایت گلستان سعدی ، بازآفرینی حکایتی از گلستان سعدی

بازنویسی حکایت گلستان سعدی ، بازآفرینی حکایتی از گلستان سعدی

حکایت گلستان سعدی

حکایت گلستان سعدی

یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید: از عبادتها کدام فاضل تر است ؟ گفت : تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

بازنویسی

روزی پادشاهی روحانی را احضار کرد و از او پرسید:

«بهترین عبادتها نزد خدا چیست ؟»

 روحانی به پادشاه گفت :« برای تو خواب بعداز ظهر است.»

 پادشاه با کنجکاوی پرسید : «چرا ؟ آخه من شنیدم که بعضی از عبادتها مثل نماز، روزه ، دعاو زیارت عاشورا .

حالا من از تو خواستم که به من بگویی بهترین عبادت نزد خدا چیست؟

توبه من میگویی خواب بعدازظهر؟»

روحانی پوز خندی زد وگفت : «منظور من این بود که نه، تو پادشاه خوبی هستی اگر یک ساعت بخوابی مردم از دست تو راحت میشوندو این نزد خدا بهتراست برای تو.   

.

.

.

حکایت گلستان سعدی

ملک زاده ای گنج فراوان از پدر میراث یافت .دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دریغ بر سپاه و رعیت بریخت.

نیاساید مشام از طبله عود      برآتش نه که چون عنبر ببوید

بزرگی بایدت بخشندگی کن       که دانه تا نیفشانی نروید

یکی از جلسای بی تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین این تعمت را به سعی اندوخته اند و برای مصلحت نهاده . دست از این حرکت کوتاه کن که واقعه ها در پیش است و دشمنان در پس . نباید که به وقت حاجت درمانی .

اگر گنجی کنی بر عامیان بخش          رسد هر کدخدایی را برنجی

چرا نستانی از هر یک حوی سیم         که گرد آید تو را هر روز گنجی ؟

ملک روی از این سخن درهم کشید و او را زجر فرمود و گفت :مرا خدای  عز وجل ،پادشاه این مملکت گردانیده است تا بخورم وببخشم ،نه پاسبانم که نگه دارم .

قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت     نوشیروان نمرد که نام نکو گذاشت

بازنویسی

در قرن های پیش پادشاهی که ثروت زیادی هم داشت فوت کرد و تمامی میراث او به پسر رسید پسر بدون هیچ دریغی اموال را بین سپاهیان خود و مردمان تقسیم کرد تا دیگران هم فیضی ببرند. یکی از زیردستانش برخلاف افکار او این کارش را نپسندید و شروع به نصیحت کرد او می گفت به این فکر کن که در اینده قراراست اتفاقی رخ دهد جنگی  سیلی و…

با این کار شما هیچ مالی را به عنوان ذخیره نداریم تا با ان وسایل را برای مقابله با دشمن و یا خرابی هایی که به بار می اید جبران کنیم .

پسر بدون هیچ فکری با خشم گفت خدا به من بخشیده است تا ببخشم  نه اینکه نگه دارم و نگذارم هیچ کس از ان بهره ای ببرد . دوست دارم از من نام نکوئی به جا بماند نه اینکه ثروت را بگذارم تا بعد از مرگم فیضش را ببرند .

.

.

.

حکایت گلستان سعدی

پارسایی را دیدم برکنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی شد مدتها در آن رنجور بود و شکرخدای ، عزوجل ،علی الدام گفتی. پرسیدندش که شکر چه می گویی؟ گفت : شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.

 

بازنویسی

روزی یک مرد با تقوا داشت از جنگل عبور میکرد پرتوهای خورشید از لابه لای درختان گذشته بود صورت مرد را نوازش می کرد درختان سر به فلک کشیده از خواب بیدار شده بودند و از اینکه خورشید نوازششان می کرد خوشحال بودند و می خندیدند .با لبخندشان خورشید را تشویق می کردند تابیشتر نوازششان کند .مرد با تقوا در جنگل نشسته بود وبا خدای خود گفتگو می کرد ناگهان صدای غرش پلنگی او را از نیایش باز داشت تا امد تکانی به خود بدهد و خود را جمع و جور کند پلنگ بازوی او را به دندان گرفت .

مرد گفت لااله الاالله

در همین زمان پلنگ افتاد مرد برای درمان پیش پزشکان زیادی رفت اما زخم دستش خوب نشد ولی او باز هم دائم در راز و نیاز با خدا به سر می برد یکی از دوستانش به دیدن او آمد و گفت :برای چه اینقدر خدا راشکر می کنی؟ مرد باتقوا گفت دوست عزیزم شکر می گویم که به بیماری و درد گرفتارم نه به گناه و معصیت.

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز