کبود » گالری عکس » شعر و متن درباره پاییز + عکس نوشته پاییزی

شعر و متن درباره پاییز + عکس نوشته پاییزی

شعر و متن درباره پاییز + عکس نوشته پاییزی

شعر و متن درباره پاییزعکس نوشته پاییز متن اس ام اس شعر پاییز (6) عکس نوشته پاییز متن اس ام اس شعر پاییز (5) عکس نوشته پاییز متن اس ام اس شعر پاییز (7) عکس نوشته پاییز متن اس ام اس شعر پاییز (3) عکس نوشته پاییز متن اس ام اس شعر پاییز (4) عکس نوشته پاییز متن اس ام اس شعر پاییز (1) عکس نوشته پاییز متن اس ام اس شعر پاییز (2) عکس نوشته پاییز متن اس ام اس شعر پاییز (9)عکس نوشته پاییز متن اس ام اس شعر پاییز (8)

مثل یک جریان موسیقی

مثل یک باران پاییزی

ناگهانی بودنت

عشق است!

.

.

.

اگر پاییز نبود

هیچ اتفاق شاعرانه ای نمی افتاد

نه موسیقی باد بود

نه سمفونی کلاغها

نه رقص برگ

و من

هیچ بهانه ای برای بوسیدن تو

در این شعر نداشتم

.

.

.

آه بانو!

بانو… بانو

وقار پاییزی ام را،

با فراوانی رویا چه کار؟

پیشانی ام را که ببوسی

چترم را می گشایم

و از گوشه ی قصیده ی عمرم

بیتی بر می دارم

تا برای تو

هزار ترانه بگویم

که تو از عشق

بیش از آن می دانی

که بودا از نیلوفر…!

.

.

.

از هر لیوانی که آب نوشیدم

طعم لبان تو و پاییزی

که تو در آن به جا ماندی به یادم بود

فراموشی پس از فراموشی

امّا

چرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن

گم شدی در خانه مانده بود ؟

ما سرانجام توانستیم

پاییز را از تقویم جدا کنیم

امّا

طعم لبان تو بر همه لیوان ها و بشقاب ها

حک شده بود

.

.

.

پاییز کوچک من

دنیای سازش همه رنگ­ هاست

با یکدیگر

تا من نگاه شیفته­ ام را

در خوش­ترین زمینه به گردش برم

و از درخت­ های باغ بپرسم

خواب کدام رنگ

یا بی رنگی را می­ بینند

در طیف عارفانه­ ی پاییز؟

.

.

.

وه … چه زیبا بود

اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من میخواند …

شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه ی من …

همچو آواری نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.

.

.

.

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش … ، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند…

.

.

.

اگر گنج‌ ناپدید منی‌،

اگر زخم‌ دریده‌ یا صلیب‌ گور منی‌،

اگر من‌ یک‌ سگم‌ُ تو تنها صاحبمی‌،

مگذار شاخه‌یی‌ که‌ از رود تو برگرفته‌ام‌

و برگ‌های‌ پاییزی‌ اندوه‌ بر آن‌ نشانده‌ام‌ را

از دست‌ بدهم‌

.

.

.

تو را دوست‌ می‌دارم‌

و با تو

دیگَرَم‌ به‌ بیداری‌ این‌ گستره‌ی‌ خاموش‌ُ آدمیانش‌ نیاز نیست!

چرا که‌ تو چهار فصل سرزمین‌ منی:

سردتر از زمستان سقّز،

گرم‌تر از تابستان‌ اهواز،

سبزتر از بهار لاهیجان،

و مطلّاتر از پاییزِ برگ‌افکن‌ چی‌چست!

.

.

.

مسافری رسیده از راه با کوله باری از باران و دلتنگی

و طنین آرام گام هایش پیچیده در کوچه‌های شهر

صدایی می‌آید این حوالی

صدای قدم های پاییز

.

.

.

هی پاییز

ابرهایت را زود بفرست

شستن این گرد غم از دل من

چندین پاییز باران می خواهد

.

.

.

بـهــــار مـــن! بــپــذیــرم بــه شــعـر  پـایـیــزی

غــزل غـــزل بــه فــدایت اگـرچــه ناچـیز است

هنــوز بــوی تـــو دارد هـــوای شــعــر و غـــزل

خوشـا که شعـر تو هـمـچون شکـوفه نوخیز است

.

.

.

دوباره پاییز

اما نه فصل خزان زرد

دوباره پاییز

اما نه فصل اندوه و درد

دوباره پاییز

فصل زیبای سادگی

دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی!

پاییزت قشنگ

.

.

.

ما را چه به مهتاب که ما تیره و تاریم

در موسم پاییز چونان ابر بهاریم

محبوبه و مینا به کجا ای گل مریم

ما بذر نداریم که یک لاله بکاریم

.

.

.

تنهایی نام دیگر پاییز است

هرچه عمیق‌تر برگ‌ریزان خاطره‌هات بیش‌تر

.

.

.

من از شما گفتن تو بدم می آید

عزیزم مرا سرد خطاب نکن

این پاییز میخواهم تا افتادن آخرین برگ

با تو دیوانگی ها کنم

.

.

.

آغاز فصل حساسیت ، عطسه ، آویزانی دماغ

یادآوری وحشت از شروع درس و مشق ، آنفولانزا ، پنی‌سیلین

خاطراتی که باید فراموش شود و نمی‌شود ، فکر ، خیال

و هزاران پدیده‌ی قشنگ دیگر مبارک باد !

.

.

.

بیا ای همنشین سرد پاییز

به آواهای شب هایم درآمیز

بیا ای رنگ مهتاب بلورین

تو شعری تازه در من برانگیز

.

.

.

یک پنجره از ابر بهارم لبریز

لبریزتر از غم غروب پاییز

در محکمه ام نوشت دنیا روزی

تبعید به غربت جنوب پاییز

.

.

.

شعر پاییز 

کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم ، یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه … چه زیبا بود, اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من میخواند …شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من …
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم

.

.

.

پاييز يك شعر است
يك شعر بي‌مانند
زيباتر و بهتر
از آنچه مي‌خوانند

پاييز، تصويري
رؤيايي و زيباست
مانند افسون است
مانند يك رؤياست

سحر نگاه او
جادوي ايام است
افسونگر شهر است
با اين‌كه آرام است

او ورد مي‌خواند
در باغ‌هاي زرد
مي‌آيد از سمتش
موج هواي سرد

با برگ مي‌رقصد
با باد مي‌خندد
در بازي‌اش با برگ
او چشم مي‌بندد

تا مي‌شود پنهان
برگ از نگاه او،
پاييز مي‌گردد
دنبال او، هر سو

هرچند در بازي
هر سال، بازنده‌ست
بسيار خوشحال است
روي لبش خنده‌ست

من دوست مي‌دارم
آوازهايش را
هنگام تنهايي
لحن صدايش را

مانند يك كودك
خوب و دل انگيز است
يا بهتر از اين‌ها
«پاييز، پاييز است!»

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز