کبود » گالری عکس » فرهاد ائیش و همسرش مائده طهماسبی

فرهاد ائیش و همسرش مائده طهماسبی

فرهاد ائیش و همسرش مائده طهماسبی فرهاد ائیش

فرهاد آئیش با نام شناسنامه‌ای فرهاد حشمتی عقدایی ( متولد ۱۳۳۱ در شمیران ) بازیگر، نمایش‌نامه‌نویس و کارگردان تئاتر و نیز بازیگر سینما و تلویزیون است.

آئیش در سال ۱۳۳۱ در شمیران زاده شد؛ اما وی اصالتاً اهل شهر عقدا است. دبستان و دبیرستان را در تهران گذراند. چند سال بعد به انگلستان و سپس به آمریکا سفر کرد و به تحصیل فیلم‌سازی و عکاسی پرداخت. پس از مدتی پرداختن به عکاسی به تئاتر گروید. آئیش سال‌هایی از زندگی‌اش را در شهرهای سانفرانسیسکو، واشنگتن، بوستون و برلین گذراند و در این مدت به کارگردانی و بازی در بیش از ۳۰ نمایشنامه به زبانهای فارسی و انگلیسی پرداخت. او پس از ۲۷ سال در سال ۱۳۷۶ به ایران بازگشت.

 

مائده طهماسبی ( متولد ۱۳۳۶ در بابل ) بازیگر تئاتر، سینما، تلویزیون، کارگردان تئاتر و مترجم است.

او فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد رشتهٔ خبرنگاری با گرایش تئاتر و علوم سیاسی است. او در سال ۱۳۷۷ به همراه همسرش، فرهاد آئیش، به ایران بازگشت و با کارگردانی نمایش گزارش به آکادمی فعالیت هنری خود را آغاز کرد. اولین فیلم سینمایی که مائده طهماسبی در آن حضور داشته دایرهٔجعفر پناهی است.

 

 

اشنایی با همسر

فرهاد ائیش: من مدت زمان زیادی را در آمریکا زندگی می کردم. در آنجا بیشتر در تئاتر کار می کردم ویکی از نمایش های من در مورد مشکلات اجتماعی زنان بود.
به دعوت گروهی از رنان این نمایش را در آلمان اجرا کردم در آنجا برای اولین بار خانم طهماسبی را دیدم به او گفتم کمی استراحت می کنم و قبل از شروع نمایش من را بیدار کن,دلش به حال خسته من سوخت و یک دقیقه مانده بود به شروع نمایش من را بیدار کرد از آن موقع مهرش به دلم افتاد (با خنده).بعد از دو سال باز هم همدیگر را در آمریکا دیدیم.

همان موقع شماره اش را گرفتم و با او در تماس بودم و احساسم را برایش توضیح دادم.بعد با یک مراسم خیلی مختصر ازدواج کردیم. باور می‌کنید حتی یک عکس از مراسم نداریم ولی همسرم در اینگونه موارد حساسیت نشان نمی‌دهد و باید بگویم که مهریه همسرم فقط 5 سکه است.

 

جنجال فرزند
جرأت ندارم بچه دار شوم اما این آرمان من نیست. خوش شانسم همسری پیدا کردم که در این زمینه با من هم عقیده است. ترسی هست از بچه دار شدن و من و همسرم هم تمام دوره آزادیهایی که در زندگیمان داشته و داریم را با بچه نداشتن در دوران پیری تاخت زده ایم. این آزادیها قیمتی دارد و قیمت آن بچه دار نشدن است. حساب کنید اگر بچه دار شوید دیگر نمی توانید هر مسافرتی که خواستید را بروید و مرتب باید با وضعیت کودک خود را هماهنگ کنید اما به هر حال بچه داشتن هم جذابیتهای خاص خود را دارد.

 

 

فوت مادرم گیجم کرد
مادرم، دایی ام و خاله ام در عرض سه ماه فوت کردند و همین به ناگاه گیجم کرد. البته قبل از مرگ مادرم و وقتی که او بیمار شد و در بستر افتاد تقریبا این گیجی به سراغم آمده بود اما وقتی او را از دست دادم و بعد هم ناگاه خاله و دایی ام کوچ ابدی کردند من هم رفتم در گیجی.

 

 

5 صبح به مائده زنگ زدم و گفتم تو جفت منی!
یادم می آید زمانی که در آمریکا تحصیل می کردم برای اجرای برنامه ای به آلمان رفتم و همان جا با مائده همسرم آشنا شدم. حدودا سه سالی دورادور با هم ارتباط داشتیم تا اینکه یک روز ناگهان به من الهام شد که مائده می تواند جفت من باشد! همان موقع بود که شماره اش را گرفتم و گفتم:«تو جفت من هستی و می خواهم با تو ازدواج کنم.» فکرش را کنید 5 صبح به وقت آلمان به مائده زنگ زده بودم و او از شدت تعجب فقط می خندید و فکر می کرد دارم باهاش شوخی می کنم.

 

 

من گوشت نمی خورم
من گوشت نمی خورم و فکر می کنم خوب نیست آدمی یک سری موجودات را نگه داشته و به آنها حسابی برسد و بعد سرشان را ببرد برای خوردن خودش! این را به یکی از دوستانم که از شکار متنفر بود هم گفتم!!!

 

 

بیشتر غذاهای شرقی می خورم
بیشتر غذاهای شرقی می خورم مثلا غذاهای چینی، تایلندی و ژاپنی؛ این غذاها پر از سبزیجات هستند و ادویه ای که به آنها می زنی برآمده از زیبایی شناسی بصری آنهاست.

 

 

موسیقی سنتی گوش نمی کنم چون صبر ندارم برای این نوع موسیقی
زمانی عاشق موسیقی کلاسیک بودم و بعدترها به موسیقی جاز علاقمند شدم. موسیقی سنتی گوش نمی کنم چون صبر ندارم برای این نوع موسیقی. در موسیقی سنتی باید مدتی را صبر کرد تا کار به اوج برسد و من چون صبر ندارم موسیقی سنتی گوش نمی کنم اما هر وقت این نوع موسیقی را می شنوم به تزکیه می رسم.

 

 

 چون دستت عرق می کند هیچ گاه نخواهی توانست ویلونیست درجه یک شوی
در کودکی به کلاس ویلون می رفتم اما بعد از مدتی استادم به من گفت: «تو چون دستت عرق می کند هیچ گاه نخواهی توانست ویلونیست بزرگی شوی.» و من هم ویلون را کنار گذاشتم. استادم گفت: « چرا این قدر زود نومید شدی» و من هم گفتم: « یا باید ویلونیست درجه یک شوم یا بروم سراغ هنری دیگر.»

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز