کبود » نوشته ها » انشا طبیعت ، دو انشا در مورد طبیعت

انشا طبیعت ، دو انشا در مورد طبیعت

انشا طبیعت ، دو انشا در مورد طبیعت

انشا در مورد طبیعت

انشا اول درباره طبیعت

طبیعت یعنی هر آنچه که خداوند مهربان به ما عطا کرده است .از سرسبزی و زیبایی کوه و دشت و دمن تا دریا و غروب و خورشید و بسیاری از چیز های دیگر که زبان من قادر به گفتن آن نیست طبیعت همان گلی است که ما از روی خود خواهی آن را از اصلش جدا می کنیم، تا زیبایی و عمر کوتاهش را کوتاه ترکنیم را کوتاه تر می کنیم. طبیعت همان دریایی است که از زیباییش استفاده می کنیم ،از جزر و مدش زیبایی طبیعت را بیش تر حس می کنیم،اما پس از ترک کردن دیا وساحل هر آنچه که دور ریختنی است را در آن جا رها می کنیم ،با اینکه می دانیم این کار بد و ناپسند است ولی آن را انجام می دهیم و از همه بد تر زمانی است که برای تفریح خود زباله ها را در طبیعت رها م کنیم ، اما نمی دانیم چه آثار بدی برای خودمان دارد صدای طبیعت همچون آهنگ دلنواز روح ما را تازه می کند و به ما زندگی دوباره می بخشد .صدای شرشر آب صدای جیک جیک گنجشگ ها و صدها صدای دیگر که از آن لذت می بریم . ما انسان ها طبیعت را بسیار دوست داریم ، ولی از همه موجودات بیش تر به آن آسیب می زنیم ما باید برای طبیعت مانند هر موجود زنده ی دیگری احترام بگذاریم و برای آن ارزش قائل باشیم . یادمان باشد که ما در برابر نعمت های خداوند مسئول هستیم و خداوند از ما درباره ی آن نعمت ها باز خواست می کند . خداوندا کمک کن تا قدر طبیعت را بهتر و بیش تر بدانیم. آمین

.

.

.

انشا دوم درباره طبیعت

دشتی وسيع در مقابلم قرار دارد. باران تازه بند آمده است.گلهای دشت سيراب شده و در باد پاييزی می رقصند. صدای بازدم هايشان را می شنوم که با نسيم ِپاييزی همراه شده و پيام نشاط را به دوردستها می برند.هوا لطيف است. اما خورشيد مهلت نمی دهد. و با آمدنش شبنم گلها را الماس می کند.دشت می درخشد.اين همه زيبايی واقعاً وسوسه انگيز است. و انسان را به جمع کردن اين همه زيبايی تحريک می کند. اما افسوس که اين قشنگي ها چيزی جز جادوی حيرت انگيز طبيعت نيست.
پا را پيش می نهم.کم کم به حاشية جنگل می رسم.درختان سر به فلک کشيده به خوبی دشت را از جنگل متمايز می سازد. در اواسط جنگل تاريکی و رطوبت نااميدی را با خود به ارمغان می آورند. انگار در پايين ها،زندگی مفهومی ندارد.اما نه،تک گياهی در تاريکی روييده و برای خود زندگی می کند؛گل ميدهد،ميوه ميدهد و مهمتر از همه اينکه رشد ميکند.
کاجی از آن بالاها می افتد.هاگ هايش می ريزند. گياهی کوچک سر از خاک بيرون می آورد.بدون نور رشد می کند تا به آن بالاها برسد. آن وقت برگهايش در زير انوار خورشيد می رقصند و آواز شادی می خوانند. اين چيست که باعث می شود که يک گياه سختی های رشد کردن را برخود هموار سازد؟ اين عشق است؛ عشق به زندگی؛ عشق به بودن و عشق به پيشرفت.
در حاشية انتهايي جنگل نور با سماجت از شاخ و برگ درختان گذشته و وارد جنگل می شود.خورشيد کم کم راه پايين رفتن را در پيش می گيرد و غروب سر می رسد. غروب هميشه غمناک است،نمی دانم چرا؟ مانند يک دزد، شادی و اميد دلم را ذره ذره می ربايد. اما به هر حال غروب هم زيباست و مقدمه ای برای فردايي روشن تر،زيباتر و پر اُميد تر.
من اينجا ریشه در خاکم،اميد روشناييست. گرچه در اين تيرگی ها نيست.من اينجا تا نفس باقيست می مانم. من اينجا روزی آخر،از دل این خاک با دست تهي گل برمی افشانم.
اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز