کبود » اموزشی » انشا اتوبوس شلوغ ، داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

انشا اتوبوس شلوغ ، داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

انشا اتوبوس شلوغ ، داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

انشا اتوبوس شلوغ داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید و تصویر ذهنی خود را بنویسید

 

طبق عادت روزانه صبح زود برای انجام کاری از منزل خارج و سوار اتوبوس شدم. اتوبوس شلوغ بود.

جمع کثیری در داخل اتوبوس و همچنین در ایستگاه، ایستاده بودند. سوار شدم. با یک نگاه سریع به داخل اتوبوس بسادگی مشخص می شد از این جمعیت کثیر بعضی خوشحال و برخی نگران، جمعی ایستاده و عده ای نشسته، بعضی در حال فکر کردن و تعدادی مشغول چرت زدن هستند.

در همین لحظه مشاجره دو نفر توجه مرا به خود جلب کرد.

آقا این چه جور ایستادنه؟ پاهام رو له کردی

و دومی می گفت: ببخشید حضرت آقا اگه مثل بقیه درست بشینی پاهات هم طوری نمیشن

خیلی جالب بود دونفر با هم معامله می کردند. اولی آدرس بنگاهش را و دومی شماره همراهش را روی کاغذ یاداشت می کرد.

چند لحظه بعد نفر کناریم با چند نفر دیگر پیاده شدند. با خودم گفتم شاید اتوبوس کمی خلوت تر شود ولی در همان ایستگاه افراد دیگری سوار شدند. اتوبوس دوباره حرکت کرد و بحث و مشاجره ها دوباره شروع شد. یکی که از ظاهرش کاملا پیدا بود اهل درس و بحث نیست، درست مانند یک کارشناس ارشد رشته علوم سیاسی وقایع و رخدادهای سیاسی منطقه را تجزیه و تحلیل می کرد و افرادی هم غرق در صحبت هایش، سراپا گوش شده بودند. یکی از گرانی ها و یکی از دامادش نالان بود. یکی بلیط می فروخت، یکی در پی فرصتی بود تا جیب مسافری را خالی کند و …

که ناگهان صدای راننده بلند شد “ملک آباد جا نمونی”

یک بنده خدایی که از ابتدا ساکت نشسته بود با شنیدن این جمله عینک دودی خودش را جابجا کرده به نفر کناریش گفت: آقا من تقی آباد پیاده میشم. عده ای با صدای بلند خندیدند، اما یک نفر که عاقل تر از بقیه نشون میداد گفت: آقا همینجا پیاده بشین، چند ایستگاه رد شده.

تقریبا آخرهای مسیر متوجه شدم اتوبوس خلوت و سروصداها کمتر شده و همه نشسته اند. تا اینکه در ایستگاه آخری همه پیاده شدیم. یادم هست همانجا یک نفر هنوز خواب بود. راننده با صدایی که بی شباهت به فریاد نبود گفت: نکنه می خوای برگردی خونه ننه جون، خوش تیپ آخرشه… بلاخره همه به جزء راننده پیاده شدیم.

همان لحظه با خودم گفتم راستی، وقتی اتوبوس آخرین سرویس را می رود راننده هم پیاده می شود. از آن فراتر زمانیکه بازنشسته شود هم از آن پیاده خواهد شد و تنها تفاوت آنها در دیرتر پیاده شدن آنهاست. فکر می کردم واقعا داخل اتوبوس عجب دنیای عجیب وبزرگ و شگفتی است.

.

.

.

انشا شماره دو

داخل اتوبوس ، همه صندلی ها پر شده و چند برابر آن جمعیت، سرپا ایستاده اند و با حسرت آنها را که نشسته اند، تماشا می کنند و در دل خدا خدا می کنند که در ایستگاه بعدی مسافری که روی صندلی نشسته پیاده شود تا شاید شانس بیاورند و از فشار جمعیت خلاص شوند.
اتوبوس آنقدر شلوغ است که اگر کسی بخواهد پیاده شود باید از یک ایستگاه قبل خودش را آماده کند. در این میان خیلی وقت ها پیش می آید که به دلیل ازدحام جمعیت، مسافری نتواند در ایستگاه مورد نظر پیاده شود و آن وقت است که گاهی کار به بحث و درگیری لفظی بین مسافر و راننده می انجامد.
آن پایین وضع به مراتب بدتر است. آنها که به هیچ قیمتی حاضر نیستند تا رسیدن اتوبوس بعدی انتظار بکشند، خود را به درهای اتوبوس در حال حرکت چسبانده اند، که شاید دل مسافران به رحم بیاید و کمی مهربان تر بایستند تا آنها بتوانند خودشان را به داخل بکشند.
راننده با دیدن این وضع فریاد می زند: «هل ندهید تا چند دقیقه دیگر اتوبوس می آید»، اما مسافران بی اعتنا به گفته راننده همچنان در تلاشند حتی به قیمت ماندن بین درها و به جان خریدن خطر سقوط از اتوبوس در حال حرکت خود را به مقصد برسانند. تجربه به آنها که مسافر اتوبوس های شهرمان هستند ثابت کرده، اتوبوس خلوت و صندلی خالی رویایی است که شاید با ساعت ها انتظار در ایستگاه اتوبوس هم رنگ واقعیت به خود نگیرد.

.

.

.

انشا شماره سه

چند روز قبل سوار بر اتوبوس از ایستگاه تجریش به سمت ایستگاه دارآباد حرکت کردیم. اتوبوس بسیار شلوغ بود و من و مادرم که تا آن موقع سونای لاغری را تجربه نکرده بودیم، در اتوبوس به صورت رایگان آن را با گرما و فشار دوطرف احساس کردیم.

در آن وضعیت شلوغی یک مرد نسبتاً جوان در انتهای اتوبوس داد میزد: “بادبزن داااارم! بــِدَم؟” این خانومها هم که چیزهای زیبا و پُزدادنی می بینند، دست و پایشان میلرزد و هرطورشده آن را میخرند!
خانمها پولهایشان را درآوردند و دانه دانه پولهایشان را به آن مردجوان دادند.. 2 هزار تومنی، 5 هزار تومنی، 10 هزار تومنی و حتی تراول 50 هزار تومنی!

در ایستگاه بعد آن مرد نسبتاً جوان پیاده شد و ده نفر مسافر سوارشدند؛ فشار حتی از زیر پا هم احساس میشد.
من و مادرم در آن وضعیت یک لنگه پا مانده بودیم و برای پای دیگر جا نداشتیم!  هرکس نمی دانست فکر میکرد لک لکی، فلامینکویی، چیزی هستیم!

خلاصه خانم ها با آن بادبزن هایی که خریده بودند خود را باد میزدند..
وای! بادبزن های پری، پارچه ای و چوبی.. هــِــی خود را باد می زدند و از زمین و زمان شکایت میکردند؛ هیچکس هم آن وسط جُکی چیزی هم نمیگفت که دلمان شاد شَوَد!

خدا را شکر به ایستگاه مقصد رسیدیم، ولی بدبختی دیگری شروع شد: پیاده شده!!!

با هزار و یک مشکل و عذرخواهی از همه و به اندازه ی 2 نفر بازشدن راه عبور، خود را به آن یکی در اتوبوس رساندیم و پول را دست به دست دادیم و گفتیم : 2 نفــــر لطفا و بقیه ی پول را گرفتیم و به راهمان به سمت خانه ی مادربزرگه ادامه دادیم و خدا را شکر که راننده های اتوبوس به جای بقیه ی پول آدامس یا شکلات نمیدهند!

.

.

.

انشا شماره چهار

مانند همیشه برای رسیدن به محل کارم باید سوار اتوبوس میشدم به ایستگاه اتوبوس رسیدم کمتر زمانی میشد که ایستگاه خلوت باشد و امروز مثل همیشه پراز انسان های مختلف بود پیر وجوان کودک و بزرگسال تا که بعد از چند دقیقه اتوبوس رسید در اتوبوس باز شد و همه خود را به آن رساندند و سوار شدند .چند ثانیه نگذشته بود که صندلی ها پر شدند وجایی برای نشستن نبود برای نشستن صندلی ها را نگاه می کردم اما دریغ از یک صندلی هوا خیلی گرم بود برخی از پنجره های اتوبوس باز بود و باد گرمی به صورتم می خورد اما حداقل بهتراز گرمای طاقت فرسای داخل اتوبوس بود. راننده هر از چند گاهی با دستانش صورتش را باد میزد. کودکی از شدت گرما و شلوغی گریه میکرد تصمیم گرفتم خودم را سرگرم کنم روز نامه ای برداشتم و شروع به خواندن کردم با هر ترمز اتوبوس تکان می خوردم و حواسم پرت میشد دستم را به میله اتوبوس گرفتم تا سر جایم ثابت بمانم .به ایستگاه بعد رسیدیم برخی از افراد پیاده شدند واز شلوغی کمی کاسته شد سکوتی بر فضای اتوبوس حاکم شد. روی صندلی نشستم از شیشه به بیرون نگاه می کردم مردم پراز شورو هیاهو هرکس به کاری مشغول بود میدویدند روی چرخ زندگی در تکاپوی امید وخوشبختی. کم کم به محل کارم نزدیک میشدم دیگر از شلو غی آن روز کلافه نبودم دیگر خسته نبودم از آن همهمه با دیدن آن انسان ها امیدی دوباره یافتم. بالاخره رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم و من نیز به جمع آنها پیوستم شاید هرروز اتفاقاتی مانند امروز پیش میامد وزندگی تکراری به نظر میرسید اما هر وقت که با دقت به زندگی و جزئیات آن توجه میکردم یک روز خاص وجدید بود.

اشتراک گذاری مطلب

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز