کبود » گالری عکس » اسدالله یکتا از همسرش و فرزندانش میگوید + بیوگرافی و عکس

اسدالله یکتا از همسرش و فرزندانش میگوید + بیوگرافی و عکس

اسدالله یکتا از همسرش و فرزندانش میگوید + بیوگرافی و عکس

اسدالله یکتا و همسرش و فرزندانش اسدالله یکتا اسدالله یکتا عکس قدیمی اسدالله یکتا اسدالله یکتا اسدالله یکتا

اسدالله یکتا متولد ۱۳۲۶ در تهران بازیگر است و در سینمای ایران به عنوان بازیگر کوتاه قد مطرح شده است و به دلیل تنگدستی در میدان هفتم تیر تهران سیگار فروشی می‌کرد.

 

همسر و فرزندان اسدالله یکتا

سال 57 ازدواج کردم. آن زمان چهره بودم. آقایی به نام عباسی من را به خانواده همسرم معرفی کرد. به او گفتم اول با خانواده همسرم صحبت کن و بگو که قدم کوتاه هست و هنرپیشه هستم و ممکن است مردم در خیابان من را بیش از حد تحویل بگیرند. او هم با خانواده همسرم صحبت کرد و آنها هم گفتند که مشکلی ندارند. ازدواج ما هم جالب بود. تمام مراسم ما در یک روز بود. صبح خواستگاری کردیم و شب عروسی گرفتیم! حاصل ازدواج ما هم شش بچه هست، دو دختر و چهار پسر. پسر کوچک من علاقه زیادی به بازیگری دارد. هر چه هم به او می گویم از سرنوشت من عبرت بگیر، حرف گوش نمی دهد!

 

ماجرای سیگار فروشی چه بود ؟

اتفاقا خیلی ها از من این سوال را می پرسیدند. مگر امورات زندگی من نباید بگذرد؟ مدتی این کار را انجام دادم اما از لحاظ عصبی تحت فشار قرار گرفتم و سیگارفروشی را هم جمع کردم. همان زمان سکته کردم و مدت ها در بیمارستان بستری شدم. هیچ حرکتی نمی توانستم انجام دهم. هیچ فردی هم سراغ من نیامد. سراغ خانه هنرمندان رفتم، گفتند چشم، به فکر شما هستیم اما هیچ خبری هم از آنها نشد. هر جایی مراجعه می کنم می گویند از دست ما کاری برنمی آید. زمانی مانند فردین و بیک اسم من در سینمای ایران مطرح بود و برای حضور من در کارهایشان سر و دست می شکستند اما امروز وضعیت زندگی من اینگونه است.

 

ماجرای بازیگر شدن

من در یک مغازه زرگری شاگردی می کردم. عمویم فوت شده بود و از صاحب مغازه خواستم اجازه دهد در مراسمش شرکت کنم. او مخالفت کرد چرا که خیال می کرد بهانه الکی آورده ام تا از زیر کار در بروم. به بهانه چای آوردن از مغازه خارج شدم و رفتم! دیر به مراسم رسیدم و عمویم را خاک کرده بودند. به خانه رفتم و حالم اصلا خوب نبود. برای آنکه حالم بهتر شود، به تئاتر پارس رفتم. وضع مالی ام خوب نبود و یواشکی وارد تئاتر شدم. مدیر تئاتر متوجه شد و پس از آنکه برنامه تمام شد، مچم را گرفت. گفت: کجا می ری؟! گفتم خانه! گفت دوست داری وارد تئاتر شوی؟!

گفتم بدم نمیاد اما هیچ چیزی بلد نیستم. گفت به همراه گروه تمرین کنم. از من خواست یک فرد بزرگترم را همراه خودم ببرم تا رضایتنامه کارم را امضا کند. می دانستم که خانواده ام مخالفت می کنند، پس به آنها حرفی نزدم و خودم سراغ مدیر تئاتر رفتم. گفتم خودم بزرگتر خودم هستم! شما با من کار دارید، با خانواده چه حرفی می خواهید بزنید.

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز